سکوت مبهم درد نشانه ی غم است
قسم به همان قسم که شکست شیشه ی دلم تنهایی حکم من است
هق هق اشکهایم کنایه میزند به من :خود کرده را تدبیر نیست
سیاهه نشانه رفته دو چشمانم را
میدانم دیگر نخواهم دید چشمان تورا
شب هنگام شبان را گویم که به چرا ببرد افکار گوسفندانه مرا
شب هنگام خارج از هر فکر خیال سرگشته میرو
صدای شب چه کور است در دل من
این روز ها به شب جان میدهند
و شب مستانه رجز میخواند
و سحر به وصالش شتابان میدود
و ضجه ی سحر
شب جلادی بزرگ
مردی نامرد
که از بودن روز ناگوار خاطر
و روز خودکشی میکند برای نادر
قلبم شبهایی را میبیند که نادر است
نادر در تاریکی
نادر در دهشتناکی
نادر در کثافت بازی
و قلبم به جوش
به اندازه ی ساحل خسته از طوفان شبانگاه
به اندازه ی پرنده ی گم شده در شب
به اندازه ی چشمان خسته ی از زمان
به اندازه ی چکمه های سربازی برادرم
به اندازه ی سرو های ایستاده ی حیاط
به اندازه ی دستان یخ زده ی رفتگران
به اندازه ی افکار پدرم
به اندازه ی قلب مادرم
به اندازه...
خسته ام
تو هم خسته شدی از این
کنار ساحل
لب اب
تب تاب
خورشید در داغ
نور ارام
شب در راه
ایستاده ام
بالعکس غروب می اندیشم
دریای یکنواخت ارام می جنگد
و بزرگی اش در این است
نمی دانم موج پاهایم را نوازش می دهد
یا پاهایم دریا را
می دوم به سویش
ارام ارام مرا در اغوش می کشد
نوک پاهایم
مچ پاهایم
درشت نی
نازک نی
زانویم را می بوسد
رانهایم
دلیل رفت و امد روزها را نمیدانم
شبها را نیز همینطور
همانگونه که در رفت و امد خود سرگردانم
میشمارم شمار روزهای رفته و شبهای امده را
شاید در این دریای پر تلاطم
مانند موج بر کرانه ی ساحل تیشه زنم
و سنگ نبشته های سرنوشت را تغییر دهم
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۴ساعت 20:6 توسط Ata(r)sh|
هیچ کس را نیست
که به تنهاییم رنگی بخشد
رنگی از سر شوق
رنگی از ته دل
رنگی به جذابی نور
چشمانم را دگر تاب تحمل نیست
نه که کم سو است
راز پس خورشید ندیده ، کور است
این درخشان دم روزگار
چه به من سخت است
چه غمها که سپردم به جریده ی دل
چه رنج ها که کشیدم
از دم صبح تا ته شب
آه ای تابِ نازکِ احساسم
چگونه ر
روزها سرد
شب ها سخت
هفته ها پشت در پشت هم درد
و سالها میخورد مُهر سرنوشت بر عکس
و ما ، در تکاپوی زمان میفروشیم عمر به باد
و مادر عزا دار تکیه داده به سکوی لب دار
دست و پا زدن در باتلاق جهل
باز ما بی عار می دویم به دنبال انتهای خط پرگار
قهقه های شیطان ها
نفیر زنان از حنجره ی شب
فریاد های مردانه راض